Saturday, October 22, 2011

مستی امروز من نیست چو مستی دوش

مستی امروز من نیست چو مستی دوش / می‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب / گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون / چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جست / با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان / کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن / وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور / شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ / جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
چشم گشا شش جهت شعشعۀ نور بین / گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
بشنو از جان سلام تا برهی از کلام / بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو / صافم و آزاد نو بندۀ دردی فروش
ترس و امید تو را هست حواله به عقل / دانه و دام تو را هست شکاری وحوش
دُردی دَردَش مرا چون به حمایت گرفت / با من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش

ــ مولانا

No comments:

Post a Comment