Monday, June 27, 2011

به کس نماند باقی...

آنها که کهن شدند و اینها که نوند / هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
این کهنه‌جهان به کس نماند باقی / رفتند و رویم دیگر آیند و روند

ــ خیام

Sunday, June 26, 2011

بر ساحل جوی ما بمیرید همه


هر چند در این پرده اسیرید همه / زین پرده برون روید امیرید همه
آن آب حیات خلق را می‌گوید / بر ساحل جوی ما بمیرید همه

ــ مولانا

Friday, June 17, 2011

در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه


زین سبب پیغامبر با اجتهاد / نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست / ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند / بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست / مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید / هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم شکر آب / بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار / شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان / مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار / جسمشان چون درج پر در ثمار

ــ مولانا، مثنوی معنوی، دفتر ششم

Thursday, June 16, 2011

بچه‌ها بهار


بچه‌ها بهار
گل‌ها وا شدند،
برف‌ها پا شدند،
از رو سبزه‌ها
از رو کوهسار
بچه‌ها بهار!

داره رو درخت
می‌خونه به‌گوش:
«پوستین را بکن
قبا را بپوش.»

بیدار شو بیدار
بچه‌ها بهار!

دارند می‌روند
دارند می‌پرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همه پی‌ کار
بچه‌ها بهار!

ــ نیما یوشیج

Friday, June 10, 2011

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست


منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک / نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله / گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست / جز این خیال ندارم خدا گواه من است
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی / رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, June 3, 2011

از خود چو برون شدم بدیدم خود را


یک چند به تقلید گزیدم خود را / نادیده همی نام شنیدم خود را
در خود بودم زان نسزیدم خود را / از خود چو برون شدم بدیدم خود را

ــ مولانا

بی‌بال و پر

من ذره و خورشــید لقائی تو مرا / بیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی‌بال و پر اندر پی تو می‌پرم / من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

ــ مولانا

Wednesday, June 1, 2011

دل ز مو بستان بزاری

خدایا دل ز مو بستان به‌زاری / نمی‌آید ز مو بیمارداری
نمی‌دونم لب لعلش به خونم / چرا تشنه است با این آب‌داری

ــ بابا طاهر

Monday, May 30, 2011

قوت اصلی بشر نور خداست


چون کسی کو از مرض گل داشت دوست / گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
قوت اصلی را فرامش کرده است / روی در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است / قوت علت را چو چربش کرده است
قوت اصلی بشر نور خداست / قوت حیوانی مرورا ناسزاست
لیک از علت درین افتاد دل / که خورد او روز و شب زین آب و گل
روی زرد و پای سست و دل سبک / کو غذای والسما ذات الحبک
آن غذای خاصگان دولتست / خوردن آن بی گلو و آلتست
شد غذای آفتاب از نور عرش / مر حسود و دیو را از دود فرش
در شهیدان یرزقون فرمود حق / آن غذا را نی دهان بد نی طبق
دل ز هر یاری غذایی می‌خورد / دل ز هر علمی صفایی می‌برد

ــ مولانا، مثنوی معنوی، دفتر دوم، حسد کردن حشم بر غلام خاص