Friday, December 17, 2010

از کفم رها شد قرار دل


از کفم رها شد قرار دل / نیست دست من اختیار دل
دل به هر کجا رفت و برنگشت / دیده شد سفید ز انتظار دل
خون دل بریخت از دو چشم من / خوشدلم از این انتحار دل
افتخار مرد در درستی است / وز شکستگی است اعتبار دل
عارف این قدر لاف تا به کی / شیر عاجز است از شکار دل

ــ عارف قزوینی

Thursday, December 16, 2010

تا زنده‌ای چنین کن دل‌های ما حزین کن

باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا / آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا
آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفُل / آورد نامۀ گل باد صبا به صهبا
کهسار چون زمرّد نقطه زده ز بُسَّد / کز نعت او مُشَعبد حیران شده ست و شیدا
آبِ کبود بوده چون آینه زدوده / صندل شده ست سوده کرده به می مُطرّا
رنگ نبید و هامون پیروزه گشت و گلگون / نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا
دشت است یا سِتبرق باغ است یا خُوَرنق / یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما
ابر آمد از بیابان چون طیلسان رُهبان / برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا
آهو همی گُرازد گردن همی فرازد / گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا
آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دورخ / همچون سپاه خَلُّخ صف برکشیده سرما
بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل / دُرّاج باز بر گل چون عُروه پیش عَفرا
قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر / نارو به نارون بر برداشتند غوغا
باغ از حریر حُلّه بر گل زده مظله / مانند سبز کِلّه بر تکیه گاه دارا
گلزار با تأسف خندید بی تکلّف / چون پیش تخت یوسف رخسارۀ زلیخا
گل باز کرده دیده باران برو چکیده / چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا
گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی / چون طلعت تجلّی بر کوه طور سینا
سرخ و سیه شقایق هم ضدّ و هم موافق / چون مؤمن و منافق پنهان و آشکارا
سوسن لطیف و شیرین چون خوشه‌های پروین / شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا
وان ارغوان به کَشّی با صدهزار خوشّی / بیجادۀ بدخشی برتاخته به مینا
یاقوت‌وار لاله بر برگ لاله ژاله / کرده بدو حواله غواص دُرّ دریا
شاه اسپرغم رسته چون جعد برشکسته / وز جای برگسسته کرده نشاط بالا
وان نرگس مصور چون لؤلؤ منور / زر اندر و مدوّر چون ماه بر ثریا
عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته / کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا
ای سبزۀ خجسته از دست برف جسته / آراسته نشسته چون صورت مُهنّا
دانم که پرنگاری سیراب و آبداری / چون نقش نو بهاری آزاده طبع و برنا
گر تخت خسروانی ور نقش چینیانی / ور جوی مولیانی پیرایۀ بخارا
هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو / دل ناورم سوی تو اینک چک تبرّا
کاین مشکبوی عالم وین نوبهار خرم / بر ما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله / ما و خروش و ناله کنجی گرفته مأوا
دست از جهان بشویم عزّ و شرف نجویم / مدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا
میراث مصطفی را فرزند مرتضی را / مقتول کربلا را تازه کنم تولا
آن نازش محمد پیغمبر مؤبَّد / آن سید ممجّد شمع و چراغ دنیا
آن میر سربریده در خاک خوابنیده / از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا
تنها و دل‌شکسته بر خویشتن گرسته / از خان و مان گسسته وز اهل بیت آبا
از شهر خویش رانده وز ملک بر فشانده / مولی ذلیل مانده بر تختِ ملک مولی
مجروح خیره گشته ایام تیره گشته / بدخواه چیره گشته بی‌رحم و بی‌محابا
بی‌شرم شمر کافر ملعون سنان ابتر / لشکر زده برو بر چون حاجیان بطحا
تیغ جفا کشیده بوق ستم دمیده / بی آب کرده دیده تازه شده معادا
آن کور بسته مطرد بی‌طوع گشته مرتد / بر عترت محمد چون ترک غز و یغما
صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق / خیل یزید احمق یک یک به خونْش کوشا
پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین / وان کینه‌های پیشین آن روز گشته پیدا
آن پنج‌ماهه کودک باری چه کرد ویحک / کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا
بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو / بیجاده گشته لؤلؤ بر درد ناشکیبا
آن زینب غریوان اندر میان دیوان / آل زیاد و مروان نظّاره گشته عمدا
مؤمن چنین تمنی هرگز کند نگو نی / چونین نکرد مانی نه هیچ گبر و ترسا
آن بی‌وفا و غافل غره شده به باطل / ابلیس‌وار و جاهل کرده به کفر مبدا
رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان / وین رازهای پنهان پیدا کنند فردا
تخم جهان بی‌بر این است و زین فزون‌تر / که‌تر عدوی مه‌تر نادان عدوی دانا
بر مقتل ای کسایی برهان همی نمایی / گر هم بر این بپایی بی خار گشت خرما
مؤمن درم پذیرد تا شمع دین بمیرد / ترسا به زر بگیرد سمّ خر مسیحا
تا زنده‌ای چنین کن دل‌های ما حزین کن / پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

ــ مجدالدین کسایی مروزی

Wednesday, December 15, 2010

مرا عاشق چنان باید


مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد / قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد / دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد / چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید / بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند / ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد / از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد

ــ مولانا

Tuesday, December 14, 2010

ماتم جانی که از قرنی بهست

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعۀ عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد / چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح


گفت آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر / پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی / گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ


ــ مولانا، مثنوی، دفتر ششم

Monday, December 13, 2010

شهیدان خدایی


کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک‌روحان عاشق / پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی / بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته / بداده وام‌داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد / بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل اصل هر ضیایی

ــ مولانا

Friday, December 10, 2010

کربلایی کربلایی کربلا


تا به شب ای عارف شیرین نوا / آن مایی آن مایی آن ما
تا به شب امروز ما را عشرتست / الصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماع / مه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کن / مرحبا ای کان شکر مرحبا
عمر را نبود وفا الا تو عمر / باوفایی باوفایی باوفا
بس غریبی بس غریبی بس غریب / از کجایی از کجایی از کجا
با که می‌باشی و همراز تو کیست / با خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خود / کی جدایی کی جدایی کی جدا
با همه بیگانه‌ای و با غمش / آشنایی آشنایی آشنایی آشنا
جزو جزو تو فکنده در فلک / ربنا و ربنا و ربنا
دل‌شکسته هین چرایی برشکن / قلب‌ها و قلب‌ها و قلب‌ها
آخر ای جان اول هر چیز را / منتهایی منتهایی منتها
یوسفا در چاه شاهی تو ولیک / بی لوایی بی‌لوایی بی‌لوا
چاه را چون قصر قیصر کرده‌ای / کیمیایی کیمیایی کیمیا
یک ولی کی خوانمت که صد هزار / اولیایی اولیایی اولیا
حشرگاه هر حسینی گر کنون / کربلایی کربلایی کربلا
مشک را بربند ای جان گرچه تو / خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

ــ مولانا